تبليغاتX
سالک - پروانه در چراغانی

سه شنبه هشتم اسفند 1385

پروانه در چراغانی

بسم رب المهدی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

سلام آخدای جونم، مهربونم؛ دلم برایت بسان ذره ای از یک ذره شده.
این بغض چند وقته امانم نداد، داشت دیوانه ام می کرد. دیگر طاقت نیاوردم و آخر هم جانشین مهربان فرمانده عزیزم، نازنین شهیدم، حاج حسین خرازی عزیزم کمکم کرد.

دوست دارم فریاد کنم دوست داشتنت را، دل تنگیت را؛‌ آخدای مهربانم؛ اگر این ذخیره های الهی و نازنینت نبودند فکر تاب آوردن در این دهر را نمی توانستم لحظه در سرم عبور دهم.

حاج حسین عزیزم! چه نازنین روزی برای تو و چه بارانی و غمبار برای ما، امروزت. دلم برای شلمچه تنگ است، هوای دیدن طلائیه و فاو مجال نفس کشیدنم را بریده است.

تویی که بسان یک لبخند زیبایی، این حقیر دردمند و فقیر را دریاب.

حاج حسین عزیزم! ای کاش آن هنگامه که خداوند برایم سفره ای آسمانی گستراند پیش تو بودم و صفای خنده ات زندگیم را جلای بیشتری می داد. سلامم را به فرمانده برسان و بگو، دلم برایش تنگ شده است.

به دیدار سردار عشق رفتی بگو که سفره ام با یاد و دیدار تو آغاز شد، خودت عاشقانه ترش کن.
حاج حسین عزیزم! بعضی وقتا این دنیا بدجور گرفتارم می کند، نمی گویم دنیایی نمی شوم، ولی عشق سردار عشق، نظر گیرای فرمانده و صفای دل و لبخند شیرینت، دل مرا با خود برده است. نمی توانم غیر از این فکر کنم، حال شاید که در بیشتر مواقع هم نا موفق باشم. حاضر به التماس این دنیا نیستم،‌حاضر به التماس دعای خیرت که همانا می دانم شهادت در راه حضرت حسین علیه السلام است، هستم.

حاج حسین عزیزم! با گریه و دلی بارانی شهادتت را تبریک می گویم و بر سر می زنم و زار زار برایت می بارم.

مبارکت باد، شهادت
یاعلی

نوشته شده توسط عاشق خدا در 11:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •