شنبه هجدهم شهریور 1385
ورود ممنوع
بسم رب المهدي
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
ورود ممنوع
در پي يافتن مأمني براي درك امشب و فردا بودم.
حيران كوچه ها، خيابان ها و جاده هاي اين شهر، كه آيا مأمني پيدا مي شود كه بتوانم در آن حاجت و عيدي خود را از مولايم بگيرم.
زمان به سرعت مي گذشت و هر آنچه مي گذشت زمان بود و حسرتِ بر دل.
ناگهان فرمان ورود ممنوع صادر شد.
قلبم از كار باز ايستاد.
خداي من چرا!؟ چرا من!؟
اين همه برنامه ريزي؛ اين همه برنامه هايي كه كنسل كردم. چرا؟
ولي حرف همان امر فرمانده اعظم بود و برو برگشت نداشت.
باز هم حيران شده كوچه، خيابان ها و جاده ها شدم؛ اما اينبار نوعي ديگر.
هر آنچه مي ديدم تذكره اي بود براي من، انگار شاگردي هستم كه درسش را درست پس نداده است و استاد در حال گفتن اشتباهاتش است.
هميشه با خود فكر مي كردم؛ چي مي شد خداوند بطور واضح واضح مي گفت كه فلان جا اشتباه كردي!
كنج خيابان از پا افتادم و با خود گفتم: همه ساله اين شب و روز بهترين چيزهاي زندگيم را گرفته ام و برو برگرد هم نداشته كه هر ساله به نوعي.
روز اول عمرم كه همين روز بوده و اسمم هم مفتخر به اسم حضرت صاحب است.
چرا اينبار اين چنين شد!؟!؟
ديدم آن موعود عظيم الشأنم با دست كرامت عباسيش و جود جواديش يك عيدي بهم داده است.
مولاي من! مهدي موعودم!
تو را سپاس گزارم كه باز هم مثل هميشه بهترين را انتخاب كردي و به من عطا كردي.
مهدي من! چنان عنايت كن كه لياقت اسمت كه بر من است را داشته باشم.
مهدي من! به من آموختي كه پالايش روح و جسم را فراموش نكنم و بدانم كه حرم حضرت عشق بدون عشق امكان ندارد.
مهدي عزيزم! مولاي من!
امروز يكي از سخت ترين و بهترين روزهاي زندگيم شد! هرگز فراموشش نمي كنم.
به اميد ظهور حضرت حجت روحي و الرواحناه لمقدمه الفداه
عاشق خدا
ياعلي

