یکشنبه نوزدهم آذر 1385
گفتم گفت
بسم رب المهدي
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
گفتم اي نقاش، نقشي دگر زن بر زندگي گفت، نقشي دگر نبايدت؛ عقل پيشه كن
گفتم پيشه عقل كارم شده، كار ساز نيست گفت عقل را با جنون دل پيشه كن
گفتم عقل را با جنون سازشي نيست گفت جنون دل را از عقل پيشه كن
گفتم كه مي سوزد اينطور بود و نبودم! گفت بود و نبودت يكسره مال من است ديده كن
گفتم، اين سر، اين تن و اين جان من گفت كافي نيست! دل را بسوزان و حواله كن
ديدم در اين عشقبازي سوختم و خاكستر شدم حال يعني مي پذيرد اين خداي ذوالكرم
ديدم لحظه اي ترديد، گناهي ديگر است شك نكن او خدايي قادر است
اي خداي خوب و مهربان و متين آمدم سويت بسوزان اين دل و جان متين
ياعلي
شنبه هجدهم آذر 1385
مزار
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
به مزارم بنويسيد كه عاشق بوده است
از جهاني به خدا رانده و فارغ بوده است
ننويسيد زنام وز نشان اين همه ام
بنويسيد غلام پسر فاطمه ام س
گر نديدم حرم يار و از اين بام شدم
بنويسيد جوان بودم و ناكام شدم
خاك ترتب بگذاريد درون كفنم
كه بدانند غلام پسر بوالحسنم
ياعلي


