تبليغاتX
سالک

جمعه سی و یکم شهریور 1385

خدايي به بزرگي خدا

بسم رب المهدي
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
خدايي به بزرگي خدا

در روزمرگي خودم به سر مي بردم و روزگار را طي مي كردم
با مشكلات دست و پنجه نرم مي كردم و مي جنگيدم
آن زمان كه نميشد تازه ياد خدايم مي افتادم و مي ديدم كه چقدر بدبخت بودم كه تازه ياد او افتادم
با خود گفتم ماه مبارك هم در راه است؛ مي توانم مشكلاتم را به معشوقم بگويم
ديدم چقدر معشوقم بزرگ بزرگ بزرگ است كه نعمت نفس كشيدن را هم به بنده اينچنينش داده
با خود مي گفتم و مي گفتم
رسيد به آنجايي كه ديدم خداي من خدايي به بزرگي خداست
آيا اين رسمش است كه خدايم را به حد مشكلم پايين بياورم!!؟
ديدم كه باز هم خدايم با من است
آري من خدايي به بزرگي خداي بزرگ دارم
من عاشق خدا هستم
ياعلي
نوشته شده توسط عاشق خدا در 11:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم شهریور 1385

ورود ممنوع

بسم رب المهدي

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

ورود ممنوع

 

در پي يافتن مأمني براي درك امشب و فردا بودم.

حيران كوچه ها، خيابان ها و جاده هاي اين شهر، كه آيا مأمني پيدا مي شود كه بتوانم در آن حاجت و عيدي خود را از مولايم بگيرم.

زمان به سرعت مي گذشت و هر آنچه مي گذشت زمان بود و حسرتِ بر دل.

ناگهان فرمان ورود ممنوع صادر شد.

قلبم از كار باز ايستاد.

خداي من چرا!؟ چرا من!؟

اين همه برنامه ريزي؛ اين همه برنامه هايي كه كنسل كردم. چرا؟

ولي حرف همان امر فرمانده اعظم بود و برو برگشت نداشت.

باز هم حيران شده كوچه، خيابان ها و جاده ها شدم؛ اما اينبار نوعي ديگر.

هر آنچه مي ديدم تذكره اي بود براي من، انگار شاگردي هستم كه درسش را درست پس نداده است و استاد در حال گفتن اشتباهاتش است.

هميشه با خود فكر مي كردم؛ چي مي شد خداوند بطور واضح واضح مي گفت كه فلان جا اشتباه كردي!

كنج خيابان از پا افتادم و با خود گفتم: همه ساله اين شب و روز بهترين چيزهاي زندگيم را گرفته ام و برو برگرد هم نداشته كه هر ساله به نوعي.

روز اول عمرم كه همين روز بوده و اسمم هم مفتخر به اسم حضرت صاحب است.

چرا اينبار اين چنين شد!؟!؟

ديدم آن موعود عظيم الشأنم با دست كرامت عباسيش و جود جواديش يك عيدي بهم داده است.

مولاي من! مهدي موعودم!

تو را سپاس گزارم كه باز هم مثل هميشه بهترين را انتخاب كردي و به من عطا كردي.

مهدي من! چنان عنايت كن كه لياقت اسمت كه بر من است را داشته باشم.

مهدي من! به من آموختي كه پالايش روح و جسم را فراموش نكنم و بدانم كه حرم حضرت عشق بدون عشق امكان ندارد.

مهدي عزيزم! مولاي من!

امروز يكي از سخت ترين و بهترين روزهاي زندگيم شد! هرگز فراموشش نمي كنم.

به اميد ظهور حضرت حجت روحي و الرواحناه لمقدمه الفداه

عاشق خدا

ياعلي

نوشته شده توسط عاشق خدا در 2:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم شهریور 1385

اعياد مبارك شعبانيه بر شما مبارك باد

بسم رب المهدي
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
دوست خوبم سلام
اعياد مبارك شعبانيه بر شما مبارك باد
و مخصوصا عيد فرخنده و مبارك حضرت صاحب العصر و الزما ن ، مهدي موعود روحي و الرواحناه لمقدمه الفداه
اين عيدي كوچك را از بچه هاي لشكر صاحب الزمان روحي فداه قبول كنيد
و ان شاءالله دعاگوي ما هم باشيد
عيد بر شما مبارك
ياعلي
http://salek.persiangig.com/Shaban.swf
http://www.cloob.com/club.php?id=11226

نوشته شده توسط عاشق خدا در 1:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم شهریور 1385

اين بغض ناشكفته ي من

بسم رب المهدي

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

 

سوي تو اي خلاصه گزار زندگي       مرغ نگه در آرزوي پركشيدن است

با اهل درد، شرح غم خود نمي كنم      تقدير غصه ي دل من، ناشنيدن است

 

السلام عليك يا بقيه الله الاعظم روحي و الرواحناه فداه لمقدمه الفداه

آقايم؛ سلام

چه روزهاي خوب و شادي كه در حال گذر است، ولي صد افسوس كه بايد در غم هجران چون تويي به سر بريم.

مولاي من! ديگر نوشتن را دوست ندارم.

در كلبه ي جنجال هاي شخصي به سر مي بردم كه در آخر محصول آن، چنين شد؛ " نمي توانم آن بغض غريبم، آن حس عظيمم را بيان كنم. دوست دارم فرياد كنم و بگويم كه ديگر دل در قفس تن توان نفس كشيدن ندارد و بالي براي پرواز مي خواهد. نمي توانم فرياد زنان بگويم. نمي توان گريه كنان بگويم كه آقاي من! دارم پير مي شود و فرسوده؛ نمي خواهيد بياييد!؟ بله ديگر نخواهم نوشت. چرا بايد نوشت حال آنكه اين قلم تواني چون صداها ندارد اين سياهه ها نمي توانند حال مرا بگويند"

در اين وانفساي وجودي بودم.

روز ميلاد حضرت علي اكبر عليه السلام، روز جوان

با خود فكر كردم آيا قلم ماندگار است يا صدا!؟
چه كنم كه اگر بودم و يا نبودم باز هم ماندگار بماند كه عبدي هستم كه عاشق خداست و مهدي خدا را دوست دارد و به او عشق مي ورزم.

ديدم صدا داراي مزيت هاي زيادي است و هياهوي عجيبي موجب مي شود

ولي آرام آرام به دست فراموشي سپرده مي شود و در قفسه ي مولكولي هوا بايگاني.

ديگر رجوع به آن نيست جز در قيامت.

آري اين قلم امين است كه امانتدار خوب ماست و مي ماند و مي ماند كه مي ماند.

و چه زيبا مي توان بيان كلمات را شيواتر و زيباتر كرد.

آري اينچنين است.

اي قلم من!

اين نوشته را بر لوح قلبت بنگار: " اي مهدي موعود، آمدنت را به نظاره نشسته ام و با اشك خون آنم فدايت خواهم كرد."

ياعلي

نوشته شده توسط عاشق خدا در 9:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •