پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
سلام بر تو اي سيد شهيدان اهل قلم
سلام سيد مرتضي
مي دانم دير آمدم؛ آمدنم غرق در تمايلات دنيايي بود و اينچنين دير شد.
و آري امروز ميمهان خانه شما هستم ان شاءالله
اين بنده قاصر و حقير رو پذيرا باشيد
چقدر زيبا نوشته اند:
*** مرتضي دلبسته بود، نالههاي شبانهاش دردي جانکاه در دل داشت، که با هقهق گريه ميآميخت.
سيد بارها و بارها بر ايمان از شهادت گفت: از رفتن به سوي نور، پرواز کردن، بيدل شدن، سجدهگاه خويش را با خون، سرخ نمودن، و راهي بيپايان تا اوج هستي انسان گشودن.
به ياد دارم که در مورد زندگي و مرگ گفت:« زندگي کردن با مردن معني مييابد، کليد ماجرا در مردن است، نه زندگي کردن».
چگونه مردن برايش مهم بود؛ و خداوند آرزويش را به سر منزل مقصود رساند.***
ياعلي

جمعه هجدهم فروردین 1385
بسم رب المهدی
السلام علیک یا ابا صالح المهدی عج الله تعالی فرجه الشریف و روحی و الرواحناه لمقدمه الفداه
سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار
رسید آن هنگامه برپایی عزا، روز شهادت امام هُمام شیعه، امام حسن عسگری علیه السلام؛ آن امام بزرگوار و بزرگمنش؛ آری هنوز در غم بی حرمتی به حرم شریف آن امام هُمام نالان و حزین هستیم.
آری در چنین روزی صاحب العصر و الزمان، زعامت و رهبری جهان را بر عهده گرفت.
آری مهدی موعود و آن قائم آل محمد صلی الله علیه و آله که بر پا دارنده حق و نابود کننده باطل است.
در انتظار ظهورش سراپا گوش به فرمان نایب بر حقّش هستیم و لحظه شمار ظهورش.
یا علی
جمعه یازدهم فروردین 1385
سرزمین نور
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون
دوست خوبم سلام
ان شاءالله امروز عازم به سرزمین نور، کربلای ایران هستم.
سرزمین که تا آسمانی فاصله کمی دارد.
سرزمین نور.
دوستان خوبم از همه ی شما بزرگواران التماس دعای فراوان دارم.
ان شاءالله که این حقیر سراپا تقصیر رو به بزرگمنشی خودتان حلال کنید.
ان شاءالله یاد همه ی دوستان خوبم خواهم بود.
ملتمس دعای شما خوبان یاعلی مدد
پنجشنبه دهم فروردین 1385
باز عالم خون گریست
بسم رب المهدی
انا اعطیناک الکوثر
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله
داغی عظیم عالم را فرا گرفته است.
آری پیامبر خدا(ص) به دیدار خدای خویش شتافت و عالمی را غرق در سوگ و غم گذاشت.
آری بعد از او پیامبری نیست و او خاتم النبیین است و تمام خاتمیت؛ اینچنین بود که تمام عالم از هجر او خون گریست.
عجب روز غمناک و حزن انگیزی بود. پیامبر(ص) در بستر آرام و قرار نداشت. آری نگران بود. نگران آن دوران بعد از خود. نگران آن بود
که بر سر دختر دردانه اش، آن فخر عالم، فاطمه زهرا(س) چه خواهد آمد. نگران آن بود که بر سر یگانه یاور همیشه همراهش حضرت علی(ع) چه خواهد آمد.
اینچنین روزی بود ...
پیامبر مهربانیها چرا رفتی!؟ این رفتنت خون ها به دل کرد. حتی آن نامردها نگذاشتند که مدتی از عروج شما بگذرد؛ آمدند و چنان و چنین کردند با خاندان مطهرت.
دختر عزیزتر از جانت را رنجاندند...؛ حال این درب و دیوار و مسمار هم خون گریه می کنند. بهترین یارت را آن یگانه رادمرد جهان را شنکجه کردند و نگذاشتند داغ
رفتن همسرش آرام گیرد...
داد و بیداد از این دهر...
آری دهر همچنان بر میلکده ی این نامردان روزگار است. چه خون ها که به دل یار عزیزت کردند؛ آری همان یار که برادر خواندیش. علی آن مولود خانه خدا. آن رادمرد راستین.
او را هم قدردان عنایت خداوند علیم ندانستند و پس از سال ها رنج و محنت در خانه خدا، آن مأمن مومنان در کمال مظلومیت به شهادت رساندند و باز عالم خون گریست.
و اما پسر کریمش را هم قدردان نبود از پیامبر(ص). آری اینها مصداق انسان هایی بودند که انگشت عسل گذار را هم راضی به صحت نبودند. عجب روزگاریست ای پیامبر(ص).
او را هم خون ها به دل کردند و در آخر هم آن کریم را ناجوانمردانه زهر نوشاندند و باز هم عالمی خون گریست.
و اما برادر...
برادری که همانا بسیار دوستانه یاور آن کریم بود. همان نوه ی عزیزتر از جانت. همان زاده ی بهترین های عالم. حسین بن علی (ع). آن خون خداوند متعال هم پس از مرگ شما
دگر آرام و قرار نداشت. سال ها از حضور ارزشمند شما گذشته بود. آری این نامردان دنیا پرست؛ چشم شما را دور دیده بودند و دست نامردی به سوی فرزند علی(ع) دراز کرده بودند.
و اما حسین(ع) آن سر سلسله ی عاشقان ....
چنان کرد با این دهر که هرگز زمانی دگر نباشد که یاد و خاطره شما خاتم النبیین(ص) از ذهن ها برون نشود؛ و با وصلی مثال زدنی به دیدار خداوندش شتافت و درسی فراموش ناشدنی به این دهر نامراد داد و این خاک بی مقدار را مقدار و ارزش بخشید.
و اما آخر ....
ای پیامبر(ص).... چقدر منتظر آن صالح عزیز باشیم. چقدر منتظر منتقم خون پاک حسین(ع) باشیم. چقدر شاهد حق کشی ها و آدم کشی ها باشیم. چقدر شاهد هتک حرمت ها و حتی بی حرمتی به حرم ها باشیم.
ای پیامبر(ص) شما به فرزندت پیام ما را برسان...
" همانا ما هم چونان نائب بر حقش عرض می کنیم: *** تا آخرین نفس ایستاده ایم*** ؛ بیا و عالمی را از غم هجرت برهان. ای صاحب العصر و الزمان و ای صالح بزرگ روحی و الرواحناه لمقدمه الفداه
یاد باد
آن روزگاران یاد باد
یاد باد آن زمان که دست بر نوشتن آوردم
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها؛ همیشه قدردان این عنایتت هستم.
یاعلی
چهارشنبه دوم فروردین 1385
می نویسم با اشکهایم
پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد از ویرای لانه اش نمی هراسد.
سید شهیدان اهل قلم*** سید مرتضی آوینی
می نویسم با اشکهایم
بسم رب المهدی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
بنویس شهید و، برو سر خط.
آخداجونم! این چه عشقبازی است!؟
آن هنگامه مرا به فکه منزلگه عشقم سید مرتضی رساندی. فکه توانم را گرفت.
خاطرات جانباز عزیز جیرودی که همراهش بودیم خیلی تکان دهنده بود.
آن هنگامه که به فاو رسییم؛ وقتی از دلاوری های حاج حسین شنیدم به خود بالیدم. نمی دانم چرا!؟ ولی حس غرور می کردم. آنجا که می گفتند آب وفا ندارد این اروند نشان داد که آب هم وفا دارد.
آن هنگامه که به طلائیه رسیدم ؛ این فرمانده قلب من، حاج همت ، بود که قلبم رو سوزاند. سرگردان این خاک شدم. نوای زیبایی طنین انداز بود نمی دانستم چه کنم. این اولین باری بود که نمی تونستم سفرنامه بنویسم. توان نوشتن ازم صلب شد. بغض عجیبی داشتم، *** یا ابا صالح(عج) پس کی می آیی؟ *** صدا دلم را برد. کنار برکه ای نشستم و این اشکهایم بود که مرا یاری کرد. این سرزمین؛ سرزمین عجیبی است. خیبری ها خوب می دانند. اینجا بود که حاج همت را بی سر از فرش به عرش پرواز داد. اینجا بود که فرشتگان از حاج حسین برای بردنش اجازه گرفتند؛ و حکایت پیشکش کردن دست راست حاج حسین؛ و حکایت گودال قتلگاه آن لودر به جامانده.
و اما ...
آن هنگاتم که به شلمچه رسیدیم دیگر قلب، دل به ماندن نداشت. رفتم جلو. جلو و جلوتر.
با حاج حسین نجوا می کردم. آری اینجا همانجاست که حاج حسین را به عرش برد. شلمچه کربلای ایران است.
رفتم جلوتر. قدم هایم را بلندتر برای رفتن به جلو برمی داشتم؛ ولی ...
رسیدم به جایی که گفتند: دیگه نمی تونی جلوتر بری
سیم های خاردار اجازه رفتن نمی داد.
باید از پشت آن و از مسافتی دور؛ حرم یار را طلب می کردی.
به سیم های خاردار چنگ زدم و با اشکهایم نجوا کردم، چرا با من اینچنین می کند سلطان عشق!؟
چرا اجازه رفتن و پرواز کردن به این حقیر سراپاتقصیر نمی دهد. می دانم گنهکارم ولی دستم تنگ است ای دوست.
*** باشد، هر چه از دوست رسد؛ نیکوست ***
و حال این منو این دل؛
می نویسم با اشکهایم:
دوستت دارم حسین(ع)
" گل اشکم شبی وا می شد ای کاش
همه دردم مداوا می شد ای کاش
به هر کسی قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما می شد ای کاش"
یا علی
روسیاهم، با روسیاهی می نویسم: عاشق خدا.
