تبليغاتX
سالک

پنجشنبه بیست و نهم دی 1384

انا حبل المتين

 

عيد بر عاشقان مبارك باد


بسم رب المهدي
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
انا حبل المتين

اشك امشب بر رخم غمّاز شد
باغ سرخي در نگاهم باز شد
همنوايم ناله هاي ساز شد
ياد حق تا با دلم دمساز شد
*** يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ***
اي ولي الله، اي ماه عرب
اي شكوه عشق در مهر و غضب
اي به دوشت كيسه نان و رطب
عالم از عدلت سخن پرداز شد
*** يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ***
ذوالفقارت، تيغه ي اعجاز داشت
قدر صد نهج البلاغه راز داشت
عطر نرگس، نفحه ي شيراز داشت
شعرهايم،‌ خوشه ي آواز شد
*** يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ***
در غدير خم همي جو شراب
باده ات روشن تر از هر آفتاب
آتش عشق ات به جان شيخ و شاب
هر كه مولا گفت اهل راز شد
*** يا علي گفتيم و عشق آغاز شد ***

م-پلنگ پوش

نوشته شده توسط عاشق خدا در 8:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم دی 1384

درد دل

بسم رب المهدی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
در حال خود بودم و بیخود از خود به تراوشات ذهنی می پرداختم و می رفتم.
آن روز، روز عجیبی بود. وارد ایستگاه مترو شدم. پله ها را به سمت پایین بصورت ماشین و بدون زحمت در حال طی کردن بودم که یکی از معلمین خوب و دوست داشتنیم را دیدم.
*یادش بخیر! اردوگاه اسرای عراقی، ایستگاه جهان کودک، سال 74. چه دورانی بود. وقتی یادم می فاتد فکر می کنم خیلی پیر شدم و از آن دوران خیلی دور شدم. آره همان اردوگاهی که الآن هتل زرق و برق دار ارم شده.*
آنجا بود که ایشان را شناختم. مرا به یاد رزمنده ها می انداخت و همینطور بقیه مربیان آمادگی دفاعی که اصولاً آدم های خوب و متین و مومنی بودند.
سال ها بعد از آن همدیگر را می دیدیم و سلام و علیک گرم می کردیم.
دو، سه سال قبل ایشان را دیدم. با هم گپی زدیم!
مثل همیشه نبود . حرف های عجیبی می زد و ... .
خلاصه به هر مشقتی بود سعی کردم حرف هایش را از ذهنم بیرون کنم. ایشان را خیلی دوست داشتم و نمی خواستم ذهنیتم در مورد ایشان خراب شود.
گذشت. پایین پله های برقی مترو ایشان را دیدم. خواستم از آنکه مرا ببیند فرار کنم ولی افاقه ای نداشت. " خدایا! حکمت آن روز چه بود" راضیم به رضای تو .
مرا دید و منتظر ماند تا به او برسم. ادب حکم بر آن داشت که پیش ایشان بروم و عرض ادب کنم. سلامی کردیم و احوالپرس همدیگر شدیم.
باز همان حرف های گذشته شروع شد. صبر مرا همراهی می کرد. وارد قطار مترو شدیم. صحبت ها گل انداخته بود ولی صد حیف که گل آن جز خرزره چیز دیگری نبود." یاد شقایق ها بخر"
مجالی پیش آمد و قطار خلوت تر شد و جایی برای نسشتن پیدا آمد.
مدتی گذشت و مات و مبهوت گوش می کردم. ناگهان صدای زنگ موبایلی با صدایی بسیار زیاد بگوش رسید. از خجالت در حال موت بودم و دوست داشتم زمین در آن لحظه کام باز می کرد و مرا می بلعید.
صدای ناگواری از یک خواننده زن خارجی طنین سکوت قطار را شکست و همه ذهن ها را به خود جلب کرد. بله صدای زنگ موبایل کاملاً به روز آن عزیز بود. با خود گفتم ای کاش درباره شلمچه آن مکان مقدس و بسیج و جنگ پیش نمی آمد که بعد از آن اینچنین شرمسار شوم.
گفت و گفت و گفت. از آنکه چنان پولدار است و از فلان باشگاه های باکلاس ایران به رایگان استفاده می کند و فلان قراردادهای میلیاردی می بندد و نمایش گوشی مدرنش و چنان و چنان خانواده اش و ... . رسید به آنجا که دم از مددرسانی به خانمی که شوهرش بر اثر یک حادثه فوت شده بود. عجب!! این دهر همچنان بر مراد سفلگان می چرخد. در این ناکجادآباد هستی از هر چه فرار می کنی بر سرت می آید . بله درک حقایق و نبستن چشم ها بر روی آن و منطق نقد اصل صواب است ولی ولی ... .
مجال ما رسید به خط جدایی. مسیرها متفاوت شد. خواستم قدمی بردارم و برای سوار شدن بلیط تهیه کنم ولی همچنان ادامه داشت. دستم را محکم گرفت و اجازه نداد. دست در جیب خود کرد و یک بلیط استفاده رایگان از جیبش درآورد و گفت: من اینها را رایگان می گیرم بیا بگیر. داد و خداحافظی کرد.
عجب روزگاری نصیب ما می شودها. مدتی صبر کردتا سوار شود و از آنجا دور شود. هر چه کردم که از دست آن بلیط خلاص شوم نشد. در آخر آن را پاره کردم و در کیسه زباله ای که کنار ایستگاه بود انداختم و رفتم.
ای کاش بزرگ نمی شدم. ای کاش شهدا علاوه بر حاضر بودن ظاهر هم بودند. ای کاش روزها فرامو نمی شد.
آنجا بود که یاد وصیت بسیار متفکرانه شهید حمید باکری افتادم.
بله همان وصیت نامه معروف، آن دسته بندی بر حق و ریزبینانه.
بله. معلم خوب من همان رزمنده خوبی بود که سالهای در جبهه بود و در شلمچه شیمیایی شده بود و به قول معروف کربلای پنجی بود. خدا داند و بس.
زمزمه می کنم با خود که همانا " خدا در کمین توست" .
آخدای خوبم! مرا از مرض روزمرگی ها برهان
یا علی
نوشته شده توسط عاشق خدا در 7:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •