جمعه سیزدهم آبان 1384
دهر بر مراد سفلگان
بسم رب المهدی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
روی لبخندم صدایی گم گشته است پشت رویاهایم هوایی گم گشته است
چشمهایم محو در بال کسی است در خیابان ها به دنبال کسی است
و این چنین است رسم دهرِ نامراد؛ همانا که دهر بر مراد سفلگان می چرخد و سّرِ آن بر وارونه بودن دنیا بر آخرت است.
*** به به آقا حجت. خوبی عمو جون؟ بیا عمو جون، بیا بریم که دیر نشه ***
قدم های کوچک رو به سوی دنیایی دیگر بر می داشت. خوشحال ولی نگران، نگران از آشنایی کم با آنچه در پیش رو داشت.
*** خوب عمو جون چه خبرها؟ مدرسه خوب هست!؟ ... خوب عمو جون اینجاست. بیا بریم تو که کارت دارم؛ ... این گوشه بشین تا من بر گردم، راستی عمو جون غریبی نکنی ها!؟ ***
آن کتیبه های زیبا دقدقه های فکرم را با خود به آن آبادی معنوی بود؛ درب و دیوار پر بود از آنها و چه زیبا. آری مأمنی در این ناکجاآباد هستی!؟ عجب این دهر چه رازها که ندارد. مدتی صبر ... در حضور جمعیتی غریب ولی آشنا.
*** خوب عمو جون بیا این هم یک زنجیر برای شما، یک چایی هم بخور که باید بریم. تو راه هم سعی کن نزدیک من باشی ***

زنجیر که به دستم رسید، خیلی خوشحال شدم؛ لحظه شماری می کردم برای رفتن. درست دیر زمانی از شب بود ولی هیچ احساس خستگی و خواب آلودگی نداشتم.
*** خوب عمو جون بیا بریم؛ ... بیا شما اینجا بایست که نزدیک من باشی و یادت باشه همینطور پشت سر بقیه باش ***
یادت خوش سید. شال سبزی که بر کمر داشتی هرگز از یادم دور نمی شود. این ناکجاآباد هستی امانم بریده است؛ همچنانکه خدای خوب من هر آن کس از عزیزانم را که از من گرفته است زمانی بوده است که نتوانستم دیدار و یا حتی کلامی با آنها تازه کنم. غم امانم نمی دهد آنچنان یاد آن مهربانی های آن سید عباس جلیلقدر می افتم بی امان صورتم بارانی می شود.
بله همان سید عباس عزیز؛ همان مکانیک ارجمند محله. یادش خوش اولین باری که ایشان رو مرا با این دستگاه خدایی و عاشقی حسینی آشنا کرد. همچنان دِین آن محبت ها بر روی قلبم سنگینی می کند.
آری سید جان! تو از این ناکجاآباد هستی رخت بر بستی و رفتی ؛ و من در نامروتی خودم نسبت به شما و حسرت یک دیدارِ دیگر ماندم.

یاد آن روزگاران یاد باد یاد باد. ای کاش مجالی دیگر آن اتفاقات می افتاد. و ای سید عزیز! ما دنیا زدگان را فراموش مکن! همانا اگر با صاحب اسمت حضرت عباس علیه السلام دیدار کردی سفارش این حقیر سراپاتقصیر و پرزگناه را هم بکن.
می دانم روزها قبل از این حرف ها باید می آمدم. سید عزیز(عموی خوبم) همچون آن زمان ها با نگاه مهربانت عذر این بنده ی کوچک را هم بپذیر که همانا آبرویی بس عظیم پیش نیکان داری.
امید که در اعلی علیّین بسر بری و آنجا هم حسینیه ی مولایمان باشد.
یاعلی
.
..
...
و اما بعد...
"" یکی از دوستان خوبم گفتند:" چرا دیگر نمی نویسید!؟". حال باید بگویم:" آنجا که مراد بر نامردی های زمان و یادنکردن ها از خوب ها و خوبیهاست و نیز آنهایی که حقی بر گردن ما دارند که ما را با این دستگاه حسینی آشنا کردند؛ همان بِه که روزه ی سکوت بگیرند". دوست خوبم این سید عزیز بر ما حق ها دارند؛ یادش را گرامی بداریم"".
یا علی مدد
التماس دعا
عاشق خدا
شب آخر ماه مبارک رمضان
سه شنبه سوم آبان 1384
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
بسم رب المهدی
اگر سر را به زیر افکنده ام من ز اعمال بدم شرمنده ام من
ز نیکی خالی اما پر گناهم پناهم ده خدایا بی پناهم
خدا خوب می دانم که پستم نمک خوردم، نمکدان را شکستم
خزانی گشته از عصیان بهارم به بازارت به جز اشکم ندارم
گناهانم فزون تر از ستاره شده چشمم همه شب پر شراره
ببین پرونده ام یا رب سیاهست ورقهایش پر از جرم و گناه است
چو می خواهی بسوزانی خدایا میان آتش دوزخ تنم را
عنایت کن مرا ای حی منان به پیش قاتل زهرا مسوزان
که او زخم همه ما را نمک زد میان کوچه زهرا را ...
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
آخدا جونم سلام
من همونم؛ همون عاشق قدیمی.
آخدا جونم می دونم دیر اومدم؛ حالام که اومدم دست خالی ولی پر ازگناه اومدم. آخدا جونم تو کریمی تو بزرگی تو رحیمی تو علیمی.
تو همانی که حتی به شیطان هم نه نگفتی؛ آخدا جونم امشبه رو جور دیگه ای تحملم کن. می دونم تحمل کسی که می گه عاشقه ولی عشقبازی نمی کنه سخته یا شاید هم غیر ممکن.
ولی آخدا جونم تو خودت گفتی رحمان رحیمی. امشبو رو یا علی می گم آغاز می کنم عشقبازی رو.
یا علی مدد
عاشق خدا

